عشق به ائمه اطهار
به روایت از ن.م بلوچ : من و سید علی و چند نفر دیگر از رزمندگان شبها به سنگر کمین می رفتیم یک شب حدود ساعت 11 شب بود که آتش عراقیها کمتر شد از سنگر بیرون آمدیم و نشستیم تا از هوای مطبوع استفاد ه کنیم مسعود خواب بود و ما مشغول خوردن چای و آجیل بودیم بچه ها گفتند سید مسعود کجاست ؟ گفتم : خوابیده . گفتند: بیدارش کن تا چای و آجیل بخورد . من او را بیدار کردم و گفتم بیا چای و آجیل بخور . گفت : می روم وضو می گیرم و می آیم . وضو گرفت و برگشت . در حال نشستن بود که از امام زمان (عج ) یاد کرد و گفت : یا امام زمان که در همین حین خمپاره ای در ده متری ما و در پشت سر سید مسعود اصابت کرد و به درجه رفیع شهادت نائل گردید.
ثبت دیدگاه