خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی مریم سهلی: به خاطر دارم حدود ده روز بعد از چهلم برادرم علی اکبر خواب دیدم، یک عده چادر مشکی که نقاب نیز داشتند نزد من آمدند و گفتند: بیا برویم سر خاک. من ترسیدم که یکدفعه یکی از چادر مشکی ها دست من را گرفت و برد. وقتی که به آنجا رسیدیم دیدم پسر جوانی نشسته و موهایش را شانه می کند. جلو که رفتم دیدم برادرم علی اکبر است. گفتم: کجائی؟ چکار می کنی؟ گفت: من خیلی وقت است که می خواهم به خانه بیایم ولی از پدر می ترسم. گفتم: پدر خیلی دلش برایت تنگ شده بیا برویم. بالاخره قبول کرد و به طرف خانه حرکت کردیم. وقتی که رسیدیم مشاهده کردیم خانه کاه گلی ما تبدیل به یک خانه زیبا شده و پدرم در خانه نبود منتظر ماندیم تا اینکه پدرم با یک اسب سفید آمد و برادرم را در آغوش گرفت. از آن موقع به بعد دیگر خوابی ندیدم.
ثبت دیدگاه