عشق شهادت
راوی ابوالقاسم سهلی: به یاد دارم فرزندم علی اکبر صبح روزی که می خواست عازم جبهه شود، جلوی کوچه به همسایه ها که شاهد هستند، موقع خداحافظی گفته بود. من به جبهه می روم و شهید می شوم و طولی نمی کشد که جنگ هم تمام می شود. یکی از همسایه ها به او گفته بود: علی اکبر این حرفها را نزن تو صحیح و سالم به آغوش خانواده ات برمی گردی. ولی علی اکبر دوباره در حالی که می خندید گفت: نه، من حتماً شهید می شوم ولی این حرف را به مادر و خواهرانم نگوئید و بالاخره به آرزویی که داشت رسید و شربت شهادت را نوشید.
ثبت دیدگاه