شناسه: 121885

خبر شهادت

راوی حمید رضا باباخانی: من و همرزمم محمد رضا سنجاقی مثل دو تا برادر بودیم و اصلا از هم جدا نمی شدیم و همیشه همراه هم بودیم و به هم قول داده بودیم که با همدیگر به شهادت برسیم. یک دفعه که من و همرزمم منصور در پاتک عراقیها مجروح شدیم ما را به بیمارستان اهواز و گرگان منتقل کردند و بعد از اینکه کمی بهتر شدیم به فریمان آمدیم. یک شب در خواب دیدم که رضا به خوابم آمد و از من شکایت کرد و گفت: حمید رضا مگر من وتو برادر نبودیم پس چرا مرا تنها گذاشتی و رفتی، گفتم: من تو را تنها نگذاشتم ما همدیگر را گم کردیم، و از بیدار شدم، بعد از دو روز به مشهد رفتم تا معالجات روی من انجام بگیرد، به همراه چند تا از دوستانم در مشهد در پارک خیابان امام خمینی (ره) بودیم من به دوستانم گفتم: شما اینجا باشید من الآن می آیم و خود به خود به خیابان بیسیم رفتم و در قسمت جهاد سازندگی به دیدن یکی از دوستانم رفتم که مسئولیت امور شهدا را برعهده داشت. بعد از احوالپرسی و چند دقیقه ای گفتن از خاطرات جبهه و جنگ به من گفت: بابا خانی دیروز یکی از بچه های هم شهرستانی شما هم به شهادت رسیده است. گفتم:کی؟ گفت: محمد رضا سنجاقی دیگر چیزی نفهمیدم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه