شناسه: 121886

تعاون و همکاري

راوی محمد سنجاقی: زمانی که فرزندم محمد رضا خواست به جبهه برود سال اول دبیرستان بود و یک ماه قبل از اعزام به همراه کلاس سوم و چهارمی ها که سن همه ی آنها 16 سال به بالا بود برای دادن خون به کارخانه ی قند رفته بودند، در آنجا رئیس بیمارستان وقتی که به جثه ی ایشان نگاه می کند از خون گرفتن ایشان بدلیل سن وجثه ی کوچکش ممانعت می کند اما ایشانبا اصرار زیاد آن ها را وادار می کند تا از او خون بگیرند، هنگامی که به خانه برگشت خیلی خوشحال بود و در پوست خود نمی گنجید. ما که خبر داشتیم ایشان برای دادن خون به کارخانه ی قند رفته است به او خندیدیم و گفتیم: حتما مثل بچه ها کوچک گریه کردی تا از شما خون گرفتند. اما خیلی محکم و جدی گفت: چه اشکالی دارد آدم با گریه و زاری کار نیکی انجام دهد و ثواب آن را ببرد و با گفتن این جمله ما تحت تأثیر قرار گرفتیم و از آن روز به بعد حساب دیگری روی ایشان باز کردیم و مثل آدم بزرگها با ایشان رفتار می کردیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه