شناسه: 121887

فکاهي وقايع خنده دار

راوی علی سنجاقی: برادرم محمد رضا بازی کردن در تئاتر را خیلی دوست داشت. به خاطر دارم در یکی از تئاتر هایش باید نقش پیرمردی را ایفا می کرد و گاهی اوقات در خانه نقشش را بازی می کرد یک روز که وارد خانه شدم دیدم پیرمردی با ریش سفید و بلند و لباس پیرمردی که روستایی ها می پوشند در خانه نشسته است، تعجب کردم چون ما در فامیلهایمان پیرمردی نداشتیم با این شکل وقیافه وقتی نزدیک تر شدم متوجه شدم برادرم محمد رضا است که زد زیر خنده و خواستم ریشش را بگیرم و از صورتش جدا کنم ولی از دستم فرار کرد و من هم کلی خندیدم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه