شناسه: 123034

خواب و رویای شهادت

به روایت از محمدحسین زراعی : به خاطر دارم هنگامی که من مجروح شدم، مرا به بیمارستان آوردند و علی اصغر نیز که مجروح شده بود به اتاق من آوردند. وقتی که مادرش برای ملاقات به اتاق آمد، فریاد بلندی سر داد. علی اصغر گفت: مادر چه خبر است. تو حق مجروحیت و جبهه را هدر دادی. من در برابر دیگران کاری نکردم. او حدود نیم ساعت مادرش را نصیحت کرد تا آرام شد. وقتی که می خواست مجدداً عازم جبهه شود پدرش به او گفت: تا وقتی که خوب نشدی و درست را تمام نکردی، حق نداری به جبهه بروی. من از منطقه آمدم و ایشان به خانة ما آمد و گفت: بیا پدرم را راضی کن که با آمدن من به جبهه موافقت کند. خواب دیدم که فرشید انفرادی در یک باغ بسیار بزرگ مرا در آغوش گرفت و گفت: تو را خیلی دوست دارم و باید تو هم بیایی. بعد علی اصغر گرفت: شما تا بیست روز دیگر به منطقه نرو تا جنازة مرا بیاورند. ایشان رفت و درست بعد از 18 روز جنازه اش را آوردند. از پایگاه دنبال من آمدند. گفتم : علی اصغر شهید شده گفتند : نه مجروح شده. بالاخره با اصرار زیاد به آنها، گفتند که علی اصغر به شهادت رسیده است. سپس به خانة آنها رفتم و گفتم: فرزندتان به فیض شهادت نائل گردیده است. روحش شاد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه