توجه به امر ازدواج
به روایت از شهناز جوان بخت : محمد در آخرین مرخصی که آمده بود با من ازدواج کرد و مراسم عقد و عروسی را همزمان انجام دادیم.حدود پانزده روز از زندگی مشترکمان نگذشته بود که محمد گفت: میخواهم به جبهه بروم. و این بار دیگر بر نمیگردم. به من الهام شده که شهید میشوم. ولی من اصرار بر این داشتم که غیبت کند و نرود. اما از آنجائیکه عاشق شهادت بود به من گفت: خواب دیدهام که به اتفاق سی نفر دیگر شهید شدهام و خواب تشییع جنازه خودم را دیدم.اگر مرا در شیشه هم جای دهید شهید میشوم. پس بگذار بروم.
ثبت دیدگاه