احساس مسئولیت
یادم می آید یک روز به اسماعیل گفتم : پسرم به جبهه نرو او گفت : پدرجان می خواهم شما را هم با خود به جبهه ببرم بعد شما می گوئید به جبهه نرو ببینید که دشمن چه ظلم و جنایتی می کند
یادم می آید یک روز به اسماعیل گفتم : پسرم به جبهه نرو او گفت : پدرجان می خواهم شما را هم با خود به جبهه ببرم بعد شما می گوئید به جبهه نرو ببینید که دشمن چه ظلم و جنایتی می کند
ثبت دیدگاه