شناسه: 124198

احساس مسئولیت

یادم می آید یک روز به اسماعیل گفتم : پسرم به جبهه نرو او گفت : پدرجان می خواهم شما را هم با خود به جبهه ببرم بعد شما می گوئید به جبهه نرو ببینید که دشمن چه ظلم و جنایتی می کند

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه