شناسه: 124448

فکاهی و شوخ طبعی

به روایت از رضا شجاع مارشک : خاطره دیگری که از ایشان دارم فصل بهار بود سنگرها را هواکش نصب می کردند و من در سنگر فرماندهی بودم همه دور هم نشسته بودیم . جانشین فرماندهی که از بچه های نیشابور بود نامش دقیقاً یادم نیست : گفت : برادر ربانی دستور بدهید که هواکشها را کلاهک بگذارند تا از بالا ترکش به داخل سنگر نریزد . ایشان خنده بلندی کردند و گفتند : آن چیزی که می خواهد بیاید دعا کنید که زودتر بیاید .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه