خواب و رویای دیگران درمورد شهید 2
شبی در خواب دیدم پس از بالا رفتن از پله های زیادی به میدان بزرگی رسیدم که در آن مجلسی برپا بود. در یک طرف میدان جمعی از روحانیون و در طرف دیگر جمعی از برادران سپاه و سرباز گرد آمده بودند. در این میان شنیدم که یکی حسین را صدا کرد و گفت:" حسین بیا، پدرت آمده" حسین آمد و بعد از احوال پرسی از من خواست که آنجا را ترک کنم. در حال خارج شدن ار آنجا بودم که دیدم حسین چند شاخه از درخت طوبی کند و آنها را به من داد و گفت:" اینها را برای دوستان و آشنایان ببر."
ثبت دیدگاه