شناسه: 126492

تشییع جنازه

به روایت از حوا حشمتی : به یاد دارم روز چهلم شهادت همسنگران سید تقی بود که فرمانده ایشان در کنار مزار شهیدان سخنرانی می کرد و ما هم در آنجا بودیم که او گفت : خوشا به حال مادر شهید سید تقی حسینی که گمنام شهید شد . عمویش فورا به فرمانده گفت : مادرش در آنجا حضور دارد و هنوز نمی داند که فرزندش شهید شده است . من هم تا این سخن را شنیدم از حال رفتم . بعد از مدتی که به هوش آمدم فرمانده سید تقی به طرف من آمد و گفت : مادر جنازه فرزندت را پیدا کردیم او سالم است و من از فردا آماده ام تا با هم بروی و جنازه او را بیاوریم . عمویش به منطقه رفت و مدت 5 روز در منطقه دنبال جنازه می گشت تا سرانجام او را در تهران پیدا کرد . وقتی برگشت من به دیدنش رفتم ، تا چشمش به من افتاد شروع کرد به گریه کردن گفتم : چرا جنازه پسرم را با خود نیاوردی ، گفت : تا او را دیدم قلبم گرفت و نتوانستم او را بیاورم . خودت برو ، چون پدر ندارد باید خودت بروی . من هم به تهران رفتم . ساعت 12 ظهر بود که به معراج شهدا رفتم و از آنجا وارد سرد خانه شدم . چشمم به جنازه تقی افتاد و دکمه های لباسش را باز کردم جورابهایش را در آوردم و تمام بدنش را نگاه کردم . دست راستش شکسته بود و خون تمام صورتش را گرفته بود . از حال رفتم و دیگر چیزی نفهمیدم . وقتی به هوش آمدم گفتند شما با قطار به نیشابور بروید . ما جنازه را با هواپیما به مشهد فرستادیم . هنگامی که می خواستند جنازه را تشییع به آنها گفتم : او پدر ندارد و برادر بزرگش هم در سربازی است صبر کنید تا برگردد . مدت 10 روز جنازه را در سردخانه نگه داشتند ولی چون از برادرش خبری نشد شایع کرده بودند که احتمالا او هم مفقود شده است . جنازه تقی را به خاک سپردند و پس از چهل روز برادرش از سربازی برگشت .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه