ایثار و فداکاری
به روایت از قربان چوبداری : به خاطر دارم که یک مرتبه سرزمین کشاورزی مشغول کار دروگندم بودیم که من پسرم حسین را فرستادم تا از خانه یخ بیاورید. وقتی برگشت دیدم یخها آب شده است وقتی علت دیر آمدنش را پرسیدم عذر خواهی کرد و گفت: فلانی پایش درد می کرد و سر راه مانده بود او را به روستا رساندم که موجب شد یخها آب شوند. شما اگر آب یخ نخورید هیچ نمی شود ولی اگر فلانی را در آن گرما کمک نمی کردم رنج می برد و از بین می رفت.
ثبت دیدگاه