شناسه: 127818

عشق شهادت

راوی حسن طاهری فر: چهارم مرداد ماه سال 67 هنگام عملیات مرصاد، من وحسین که جزو کادر گردان جند ا... بودیم به سمت اهواز براه افتادیم.سپس از لشکر 5 نصر به پادگان چراغچی رفتیم. حدودا" ساعت سه بعد از ظهر بود که یکی از بچه های تدارکات گردان جند ا... به نام آقای شیرخانی پیش من آمد وگفت:حسن، احتمالا" امشب عملیات خواهد بود و برادرت هم در آن شرکت می کند. اگر موافقی نزد برادرت برویم و احوالش را بپرسیم. من هم گفتم: اشکالی ندارد سپس نزد فرمانده مان ، سراجی رفتیم و از او اجازه رفتن را گرفتیم. وقتی به گردانی که حسین در آنجا بود رسیدیم، ناگهان او را دیدم وپشت سرش به راه افتادم. برادرم به حاج آقای تشکری مسؤول گردانشان می گفت: امشب چند تا حورالعین نصیب من خواهد شد. حاج آقا گفت:اصلا" از کجا معلوم به شهادت برسی؟ گفت: دیشب خواب دیدم که اسبی سفید یقه مرا گرفت و گفت: حسین بیا برویم دیگر هیچ راهی نمانده است. امشب حتما" باید با من بیایی در همین گیر و دار بودم که از خواب بیدار شدم.وقتی حرفهایش تمام شد ، صدایش کردم و گفتم: برادر، دیدم صورتش را برگرداند وگفت: شما کجا؟ اینجا کجا؟ گفتم آمدیم احوالتان را بپرسیم. گفت: حسن جان ، امشب می خواهیم به عملیات برویم مواظب زن و فرزندانم باش . گفتم: به روی چشم. گفت:یقین دارم اگر امشب بروم دیگر بر نخواهم گشت. هنگام اذان مغرب وسایل مورد نیازش را تحویل گرفت تا به عملیات برود از همانجا باهم خداحافظی کردیم و من به موقعیت خودمان برگشتم. صبح زود یکی از بچه های بسیج به نام آقای کوشکی پیش من آمد وگفت: حسن می دانی چه خبراست ؟ گفتم : نمی خواهد بگویی حتما" حسین شهید شده است چون دیروز خود حسین به من گفت: که امشب حتما" شهید خواهم شد. خلاصه نزد جناب سرهنگ سراجی رفتم و گفتم: می خواهم جنازه برادرم را از از خط مقدم آورده و از آنجا به سبزوار ببرم. ایشان گفتند : از کجا مطمئنی که شهید شده است. گفتم: خبرش را برایم آوردند. خلاصه پس از اینکه ایشان اجازه صادر کردند رفتم خط مقدم و جنازه ایشان را از طریق هواپیما به سبزوار بردم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه