شناسه: 127820

خاطرات سياسي

راوی علی جلینی: یک شب پدر از من خواست تا به تا به دنبال حسین به پایگاه بسیج بروم تا به اتفاق او برای خرمن کوبی به مزرعه برویم. وقتی به پایگاه رفتم وموضوع را به حسین گفتم او در جواب گفت: نیم ساعت دیگر خواهم آمد. گفتم : بابا همین الآن با تو کار دارد. گفت: الآن حدود پنجاه نفر بسیجی در اختیار من هستند، باید به اینها آموزش بدهم، چون در این اوضاع و احوال آموزش دادن به این افراد واجب تر از خرمن کوبی است.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه