عشق شهادت
یکشب ساعت حدوداً دوازده شب بیدار شدم دیدم برادرم رستم علی عکسی را به دست گرفته و دارد گریه می کند نزدیکتر رفتم دیدم عکس یکی از دوستانش به نام شهید تاتاری -از جمله شهدای صفی آباد - را در دستش گرفته و گریه می کند. و با آن درد دل می کند. به برادرم گفتم : داری چه کار می کنی ؟ گفت : شما بخواب من کار می کنم . بعد از سه چهار روز ازهمان شب خودشان به جبهه رفتند و بعد از چند روز خبر شهادت برادرم نیز آمد .
ثبت دیدگاه