عشق به جهاد
به روایت از محمد حسین پرتابیان : من در بیمارستان هاشمی نژاد بستری بودم که ایشان به اتفاق مادرش به دیدن ما آمدند موقع تعطیلی ها بود بعد گفت : که باباجان می خواهم بروم به جبهه گفتم : آقا جان خوب الان در خانمان کسی نیست . جبهه رفتنت چیست باشد انشاءا… می روی جبهه . بالاخره جبهه هم هست شماهم هستی گفت : مثلاً یک ظرف آب هم نمی توانم دست یک رزمنده بدهم تا دین خودم را نسبت به اسلام و مسلمین ادا کنم .
ثبت دیدگاه