شناسه: 129598

عشق شهادت

حمیدوقتی که می خواست به جبهه برود گفتم : مادر جان تو نمی خواهد بروی پدرت پیرمرد است وتنها است و کسی نیست که به او کمک کند اوگفت : نه می خواهم به جبهه بروم چون دوست دارم شهید شوم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه