خاطرات شناسه: 129598 ۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۲۰:۲۳ 0 دیدگاه عشق شهادت حمیدوقتی که می خواست به جبهه برود گفتم : مادر جان تو نمی خواهد بروی پدرت پیرمرد است وتنها است و کسی نیست که به او کمک کند اوگفت : نه می خواهم به جبهه بروم چون دوست دارم شهید شوم.
ثبت دیدگاه