خواب و رویای دیگران در مورد شهید
به روایت از سکینه بلوکی : به یاد دارم 12 روز بعد از شهادت حسین بود که پدرش نیز فوت کرد و مدتی بود که کار من فقط گریه کردن و ناراحتی از دست دادن عزیزانم بود تا اینکه یک شب در عالم خواب دیدم پدرش آمد و گفت : بیا برویم تا جای حسین را به تو نشان دهم و بعد من را سوار بر اسب سفید کرد و رفتیم تا اینکه به درب باغی رسیدیم . همسرم در باغ را باز کرد و داخل شدیم ، دیدم نهر های بسیار زیبایی در آن روان است و گلها و درخت های سرسبزی دارد . گفتم : این باغ ما کیست : گفت : این باغ از آن پسرمان حسین است . گفتم : پس خودش کجاست ؟ گفت : آن بالا داخل ساختمان است . نگاه کردم دیدم حسین آن بالا ایستاده و به موهایش دست می کشد و لبخند می زند . وقتی به طرفش رفتم کمی از من رنجید و گفت : مادر دیگر این قدر گریه نکنید و بعد مرا قسم داد و همان طور که می رفتیم حسین دستش را از پنجره بیرون برد و یک گلابی آورد و گفت : مادر بیا این گلابی را بخور ، تا خوردم جگرم سرد شد و همان لحظه بود که از خواب بیدار شدم .
ثبت دیدگاه