صداقت و راست گویی
به روایت از ناهید بداغ آبادی : ما با زن عموی یمان که خاله مان بود زندگی می کردیم. یک روز غذائی درست کردند و غذا ته گرفت و سوخت و برای آنکه پدرمان نبیند ظرفها را شستم . وقتی پدرمان آمد گفت بوی سوختنی می آید . خاله مان گفت : نه چیزی نسوخته اما غلام رضا برادرم که آنجا بود گفت بابا دروغ می گویند . غذا سوخته است . به زن عمو گفتند چرا دروغ می گوئی.
ثبت دیدگاه