شناسه: 130261

احساس مسؤليت

راوی محمد کدخدائی : به خاطر دارم یک مرتبه که محمد جمعه از جبهه به مرخصی آمده بود به او گفتم: بس است دیگر به جبهه نرو، چون شما سرپرستی هفت، هشت سر عائله را بر عهده داری و نیز تازه از جبهه آمده ای و خانواده ات بی سرپرست است. اما ایشان گفتند: اگر من نروم ، آن یکی هم نرود پس چه کسی به جبهه برود و با این دشمن متجاوز مقابله کند. من گفتم: آخه برادرات سرباز است او در جبهه حضور دارد بگذار سربازی او تمام شود بعدا شما بروید. ایشان گفتند: او سرباز است وظیفه ای دارد و من هم یک وظیفه دارم و خون من از آنهایی که در جبهه حضور دارند رنگین تر نیست. اولا خانواده ام را به خدا می سپارم بعد هم شما در کنار خانواده ام هستید خاطرم جمع است. بالاخره با حرفهایش مرا قانع کرد و من چیزی نگفتم تا این که محمد خواست به جبهه برود، موقع رفتن دو سه بار تا سر کوچه رفت و برگشت و گفت: من بچه هایم را اول به خدا و بعد هم به شما می سپارم. چون دیگر معلوم نیست که برگردم. چون رفتن با خودم است اما آمدنم با خداست من گفتم: اگر خیلی ناراحتی این سری را نرو، سری بعدی به جبهه برو، گفت: نه دیگر دلم از این جا کنده شده است و می خواهم به جبهه بروم و اگر خدا ما را لایق دانست شهادت را نصیبمان بگرداند. بعد خداحافظی کرد و رفت.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه