شناسه: 130586

خواب ورویای دیگران در مورد شهید

به روایت از نورجان غلامی : یکی از همرزمان فرزندم حسین باد انگیز می گفت : موقع که به اسارت عراقی ها در آمده بودیم من حسین را دیدم در حالیکه مجروح و در حال جان دادن بود حاضر نشد تسلیم شود و با تمام شجاعت و شهامت مقاومت کرد و نترسید . همرزمش گفت : دیدم که پا باز نشسته و دستهایش پشتش بود و داشت زخم خودش را با چفیه پانسمان می کرد . پرسیدم حسین تو هستی ، گفت : بله گفتم بیا اسیر شو ، گفت: من توجیح می دهم به شهادت برسم ولی تسلیم این کفار نشوم، بعد من خم شدم و صورت او را بوسیدم که قنداق تفنگ یک عراقی ما را از هم جدا کرد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه