شناسه: 130705

اولین اعزام

به روایت از ابوالحسن ایوبی راد : به خاطر دارم روزی که برادرم نبی می خواست به جبهه اعزام شود ، مادرم رضایت نداده بود و نگذاشت ایشان به جبهه برود . دیدم بسیار غمگین است گفتم : چرا این طوری حالا چه شده است ؟ گفت : به خاطر اینکه مادر رضایت نمی دهد که من به جبهه بروم . وقتی ماشین حرکت کرد و رفت ، شهید با پای پیاده مسافتی را طی کرد و رفت جلوی ماشین را گرفت ولی یکی از مسئولین اعزامی رو به شهید کرد و گفت: تو نباید بیایی؟ که ایشان گفته بود: اگر مرا نگذارید به جبهه بیایم و اگر من در لیست شهداء باشم و خداوند این دفعه به من وعده شهادت داده باشد و شما ممانعت کرده باشی در روز قیامت باید جوابگو باشی . وقتی مسئول اعزامی این چنین حرفی را از او شنید دیگر نتوانست مانع آمدنش شود و این گونه بود که برادرم نبی راهی جبهه شد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه