شناسه: 130745

عشق به جهاد

راوی منیره ثمری : یادم می آید یک روزی محمد از روی پشت بام افتاده بود و پایش شکسته بود او را به درمانگاه بردیم و پایش را گچ گرفتیم . قرار شد پایش 25 روز داخل گچ باشد . 15 روز نگذشته بود که دیدیم محمد گچ را آن طرف می کند تا پایش را از گچ رها کند و به پدرش می گفت: پدر پایم خوب شد دیگر درد نمی کند . پایم می خارد و از این حرفها تا اینکه پدرش را راضی کرد تا گچ پایش را ببرد پدرش این کار را کرد بعد از چند روز محمد بی خبر ساکش را بسته بود و به آموزش نظامی رفت. به طوریکه خبر رفتنش را پدرش از همکارش شنیده بود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه