شناسه: 130746

عشق به جهاد

راوی علی اکبر پور عباس : یادم می آید یک شب سر سفره که غذا می خوردیم تلویزیون هم نگاه می کردیم .یک دفعه برنامه های عادی قطع شد ومارش عملیات زدند.به محمد نگاه کردم دیدم اشکهایش می ریزد .چند لحظه ای گذشت مادرش رفت تا ببیند چکار می کند.دید او ساکش را آماده کرده ومی خواهد برود.از او پرسیدم چرا می خواهی بروی .گفت :این حقش نیست که 4یا 5ماه حق دولت را بخورم ودر این لحظه که به من نیاز دارد انجا نباشم .من هیچی نگفتم .او خداحافظی کرد ورفت که بعد از چند روز خبر شهادتش راشنیدم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه