شناسه: 130749

عشق به جهاد

راوی منیره ثمری : یادم هست یک روز محمد از روی پشت بام افتاد و پایش شکست، او را به درمانگاه بردیم و پایش را گچ گرفتیم، قرار شد پایش بیست و پنج روز در گچ باشد اما ده یا پانزده روز نگذشته بود دیدم محمد به گچ پایش ضربه می زد که آن را بشکند. برای همین به پدرش گفت: پدر پایم خوب شد، دیگر درد نمی کند پایم می خارد. و آن قدر گفت تا اینکه پدرش را راضی کرد تا گچ پایش را ببرد و پدرش این کار را انجام داد. بعد از چند روز محمد بی خبر ساکش را بست و به آموزش نظامی رفت. به طوریکه خبر رفتنش را پدرش از یکی، از دوستانش شنیده بود آنجا فهمیدیم که این همه کارها برای باز کردن گچ پایش برای رفتن به جبهه بود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه