ذکر و ياد خدا
راوی علی اکبر پور عباسی : به یاد دارم یک روز که می خواستیم دیوار خانه را گچ کنیم از پسرم محمد خواستم که شمشه را بغل دیوار راست نگه دارد و تکان ندهد. او این کار را کرد اما دائم دستش می لرزید و شمشه تکان می خورد، من که ناراحت شده بودم از او خواستم که شمشه را درست نگه دارد و این قدر تکان ندهد. چند دقیقه که گذشت دیدم دیگر شمشه تکان نمی خورد و ثابت است. بعد از اینکه کار تمام شد از او پرسیدم چکار کردی که شمشه ثابت ماند، محمد در جوابم گفت: من فقط یک حمد و چند قل هو الله خاندم و این کار را انجام دادم.
ثبت دیدگاه