شناسه: 131553

آخرین وداع با خانواده

به روایت از فتطمه بادل : روزی برای شرکت در مراسم راهپیمائی می خواستم ازمنزل بیرون بروم دخترم گفت: کجا مادر؟ گفتم: می خواهم بیرون بروم. گفت: نرو کارت داریم. گفتم: چه کارم دارید؟ گفت: دیشب یکی آمده بود دم در، می گفت: هاشم مجروح است و تو بیمارستان امدادی بستری اش کرده اند جائی نرو که امروز به عیادت هاشم برویم. به بیمارستان رفتیم هاشم داخل اطاقی بستری بود. چند نفر از دوستانش اطراف او را گرفته بودند پانسمان سرش را باز کردند. استخوان سرش دیده می شد. خیلی از جاهای سرش را بخیه زده بودند. رنگ چهره اش زرد شده بود، چشمانش کاملا گود افتاده بود. یکی از چشمهای هاشم از بین رفته بود، چشم دیگرش هم سیاه شده بود، رفتم جلو، دستهای هاشم را به تخت بیمارستان بسته بودند دست هاشم را بوسیدم سرم راگذاشتم روی سینه اش، گفتم: هاشم جان. از حلقومش صدای ضعیفی بیرون آمد. گفت: بلی مادر جان، شما هستی؟ گفتم: بلی. مادر جان گفت: غصه نخوری من هیچ کارم نیست. گفتم: بلی مادر جان، می دانم که هیچ کارت نیست.گفت یک کمی خاک رفته توی چشمم، چهار پنج تا قرص بدن خوب می شم. چشمانم را یک شستشو بدهند خوب می شود.صورتش را بوسیدم چند قطره اشک جلو چشمانم را حلقه بست دیدم که اشاره کرد که مادر را بیرون ببرید من را از اطاقش بیرون کردند آمدم خانه روز بعد که رفتم ملاقاتش کسی را توی اطاقش راه نمی دادند هاشم را آورده بودند کنار پنجره ملاقات کننده هایش می آمدند کنار پنجره از همانجا دستهایش را دراز می کرد خیلی از دوستانش آمده بودند یکروز که تصمیم داشتم به ملاقات هاشم بروم پسر دیگرم آمد و گفت: دیگر لازم نیست به ملاقات هاشم برویم او به مراد خودش رسید البته روز قبل شهادت هاشم رفته بودم ملاقاتش هاشم آنروز توی اطاق سی سی یو بود نفس مصنوعی به دهانش وصل بود وقتی بالای سرش رفتم خواستم صورتش را ببوسم دیدم از دماغش خون می آمد همینطور از گوشهایش هم خون زده بود بیرون داخل گوش و دماغش پنبه گذاشته بودند که جلوی خونریزی گرفته شود وقتی ما را از اطاق بیرون کردند هاشم با اشاره از من خداحافظی کرد روز بعد که رفتم جسد هاشم را تحویل بگیریم داخل سردخانه بود کشو سردخانه را که کشیدند برای آخرین بار نگاهش کردم دیگر راضی بودم به رضای خداوند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه