شجاعت و شهامت
به روایت از هاشم بندار : نیروها کم کم به خط زده بودند و ما هم به آنها ملحق شدیم. بچه های لشکر ولیعصر (عج) هم به ما پیوستند. آن شب تا صبح از کنج چهارراه خندق جلوتر نرفتیم. دشمن در آنجا دوشیکا و چهارلول کار گذاشته بود و همچنین با خمپاره 60 آتش می کرد که اگر یکی از بچه ها سرش را بالا می آورد در آنی شهید می شد. در همان یک نقطه در حدود سی نفر از بچه های ما به درجه رفیع شهادت نائل آمدند. تا اینکه صبح ساعت 6 مسئول طرح عملیات برادر سعید رئوف لباسهایش را از تن درآورد و گفت: مسلمانها! اگر این چهارراه را بگذاریم دشمن از این کنج هر کاری دلش بخواهد بکند، فاتحه همه ما خوانده شده و کل محور از دستمان می رود. بچه ها با توکل به خدا بلند شدند که یکی از آنها مسئول گردان حاج آقا حصاری بود که بلند شد برود. من به وی گفتم: احتیاجی نیست من بیایم؟ مگر شما بی سیم چی نمی خواهید؟ گفت: می خواهم چکار کنم؟ ما می خواهیم برویم که چهارلول را از کار بیاندازیم. چهارلولی بود که آنقدر به آن آرپی جی زده بودند که نمی دانم چه جوری بود که گلوله ها خطا می رفت و به چهارلول نمی خورد. آن را طوری تنظیم کرده بودند که عراقی در سنگر دراز می کشید و سیمی روی پدال گاز مانند می گذاشت و آتش می کرد. گفتیم: بروید آن را خفه کنید. که سعید رئوف و حاج آقا عابدینی فرمانده گردان عبدا... از آن طرف آمدند. حاج آقا حصاری نمی دانم با گلوله خمپاره یا چیز دیگر نرسیده به چهارلول به درجه رفیع شهادت نائل آمد و حاج آقا عابدینی هم وقتی که به چهارلول رسید شهید شد. هر طوری بود چهارلول را تعدای از بچه های بسیجی و سعید رئوف خفه کردند و در همان کنج دویست اسیر گرفتند و آنها را به عقب کشیدند.
ثبت دیدگاه