تولد و کودکی
به روایت از محمدعلی برید طلایی : به خاطر دارم وقتی پسرم هادی کوچک بود مریضی سختی گرفته بود و ما هر چه او را پیش دکتر می بردیم نمی توانست مداوا کند و از همه جا قطع امید کرده بودیم برای همین هادی را روی به قبله خوابانیدیم و به درگاه الهی و سیدالشهدا علیه السلام نذر کردم تا حالش خوب شود، نزدیکی های اذان ظهر بود که برادر بزرگ هادی وارد منزل شد و فریاد زد هادی جان که او چشمانش را باز کرد و حالش به مرور زمان رو به بهبودی رفت و از خطر مرگ نجات یافت تا این که در سن هفده سالگی به جبهه اعزام شد و بعد از مدت شش ماه حضور در جبهه به درجه ی رفیع شهادت نائل گردید و در راه خدا و سیدالشهدا علیه السلام قسمتش شد که شهید شود.
ثبت دیدگاه