خواب و رویای شهید
به روایت از فاطمه سلطان اعتمادی : به خاطر دارم یک روز محمد علی از خواب بیدار شد و گفت: دیشب خواب دیدم آقای موسوی آمد در خانه و به من گفت: محمد علی، آقا دارد می آید. چرا نمی آیی او را یاری کنی. پرسیدم: کدام آقا؟ گفت: آقا امام زمان (عج). گفتم: من که اسلحه ندارم. گفت: برو خانه ی ما و به بی بی بگو شمشیر را از داخل صندوق بردارد و به تو بدهد. شمشیر را گرفتم و پیش آقای موسوی رفتم گفت: چرا معطلی برو به یاری آقا. به همان روستا که در نزدیکی سر آسیاب بود رفتم و چند نفر اسب سوار و حاجی شیخ( روحانی وقت قلعه) را دیدم. حاجی شیخ گفت: خدمت آقا برو و سلام کن و بگو ماموریت من چیست؟ خدمت آقا رفتم و گفتم: آقا جان من چکار کنم، فرمودند با شمشیر بزن و میان حق و باطل را جدا کن. در همان لحظه بود که از خواب بیدار شدم.
ثبت دیدگاه