آخرین وداع با خانواده
به روایت از حسین علی باغدار : آخرین مرتبه که محسن می خواست به جبهه برود، به من گفت: پدر جان، می خواهم شما این دفعه مرا به ایستگاه راه آهن ببرید. من گفتم: پسرم شما که همیشه با دوستانت به ایستگاه می رفتی چطور شده که از من می خواهی شما را به ایستگاه ببرم. گفت: پدر جان دوست دارم این دفعه با شما به ایستگاه راه آهن بروم. من هم قبول کردم وقتی می خواستیم حرکت کنیم برگشت و با یک حالت عجیبی نگاهی به مادر کرد. وقتی به ایستگاه رسیدیم به من گفت: مرا همین جا پیاده کن. گفتم: من می خواهم همراه شما به ایستگاه بیایم. گفت: نه شما می خواهید بیایید چی کار کنید من هم قبول کردم. خیلی دوست داشتم صورتش را ببوسم ولی خجالت می کشیدم. محسن به من گفت: پدر جان بوسم کن. من هم که از خدا می خواستم صورتش را بوسیدم. وقتی که او رفت و مقداری از من فاصله گرفت صورتش را برگرداند و نگاهی به من کرد که سراسر شادی و سرور بود و خیلی خوشحال شدم. اما خبر نداشتم که این آخرین نگاه پسر به پدرش می باشد.
ثبت دیدگاه