حرمت والدین
به روایت از غلامعلی علیزاده : یک روز که در اتاق روی تختخواب نشسته بود ، من وارد اتاق شدم ، محسن می گفت: مادر شنیده ام تو خیلی برایم گریه و زاری می کنی . من گفتم : نه پسرم ، چه کسی گفته که من گریه می کنم ؟ گفت: اگر تو برایم گریه می کنی و راضی نیستی ، من به جبهه نروم ولی اگر بروم خیلی بهتر است . در همین وقت یکی از همشهریان از راه رسید ، وقتی دید ما گریه می کنیم ، دستش را روی سر محسن گذاشت و گفت: محسن جان ، چرا گریه می کنی ؟ وقتی از ماجرا باخبر شد گفت: نه محسن جان تو برو ، خدا نگهدارت . مادرت هم قول می دهد که دیگر گریه نکند ، محسن این حرف را که شنید بلند شد و رفت من هم تصمیم گرفتم برای شادی روح محسن دیگر برایش گریه نکنم .
ثبت دیدگاه