قدرت روح و کرامت نفس
به روایت از غلامعلی علیزاده : سال 1362 بود که ما به مکّه معظّمه رفتیم . هنگامیکه از مکّه باز گشتیم خانه پراز جمعیت بود . همه اقوام و همسایه ها برای دیدن ما به منزلمان آمده بودند . همگی مشغول صحبت کردن بودیم که من دیدم محسن به اتاقش رفت و انگار که ناراحت است. رنگ و رویش پریده بود. با سرعت خودم را به وی رساندم و گفتم : چه شده است محسن جان ؟! با تبّسم گفت :( مسئله مهمی نیست ! خودتان را ناراحت نکنید مادر!) یک دفعه متوجه شدم که شلوارش پاره شده و از پایش خون می آید . گفتم : آخر چه شده است ؟ چرا چیزی نمی گویی ؟ پایت به این شدت زخمی شده ولی تو می گویی مسئله مهمی نیست . در حالیکه از درد به خود می پیچید گفت : در حال حاضر جوانان ما در جبهه های نبرد دست و پایشان را از دست می دهند و یا شهید می شوند . برای من شرم آور است که برای زخم به این کوچکی بیقراری کنم . وقتی که می خواستم پایش را ببندم بی اختیار اشک از چشمانم جاری شد ...
ثبت دیدگاه