خبر شهادت
به روایت از زهرا کوهی : زمانیکه پسرم حسین بانپور در جبهه حضور داشت یک روز که در خانه نشسته بودیم از طرف بچه های سپاه به در منزل ما آمدند و بعد از کمی مقدمه چینی گفتند: که ایشان مجروح شده است وقتی که آدرس بیمارستان را از آنها سوال کردم گفتند که اول باید به معراج شهدا بیائید بعد به بیمارستان بروید. من کمی شک کردم ولی محکم و استوار با رفتن آنها لباس پوشیده و به طرف معراج شهدا راه افتادم وقتی از خانه خارج شدم همسایه ها طور دیگری به من نگاه می کردند و انگار چیزی را از من پنهان می کردند من که عجله زیادی داشتم با سلامی از آنها عبور کردم. وقتی به معراج شهدا رسیدم در آنجا خبر شهادت فرزندم را به من دادند من که خیلی ناراحت شده بودم به طرف خانه حرکت کردم وقتی به کوچه رسیدم دیدم در راه هر که مرا می بیند گریه می کند با خودم گفتم: این پسر من که بود که همه ی کوچه برای شهادتش اشک می ریزند و به داشتن چنین فرزندی به خود بالیدم فردای آن روز بعد از تشیعع جنازه با شکوهی که برای او انجام دادیم و او را به خاک سپردیم مجلس ترحیمی در منزل گرفته بودیم و اقوام و دوستان برای ابراز همدردی به خانه ما می آمدند در همین حین دیدم که دو خانم در کنار خانه نشسته و در حال گریه هستند به دخترم گفتم: شما آنها را می شناسید: گفت: نه تا به حال آنها را ندیده ام وقتی جلو رفتم و پرسیدم گفتند که ما از آواره های جنگ و اهل خرمشهر هستیم که به خاطر ویران شدن خانه هایمان به اینجا آمده ایم و پسرتان وقتی فهمید که ما بی خانمان هستیم برای ما خانه ای تهیه کرد و هر روز بدون اینکه چشمداشتی یا پولی از ما بگیرد به ما کمک می کرد تا بتوانیم برای خود زندگی درست کنیم من با شنیدن این حرف ها بیشتر دلم سوخت و برای از دست دادن چنین فرزندی بیشتر گریه می کردم.
ثبت دیدگاه