شناسه: 132082

خواب و رویای دیگران در مورد شهید

به روایت از عذرا خالقی : در خاطرم هست یک شب خواب دیدم که یک کوه بلند است که یک طرفش را نیروهای دشمن و طرف دیگر هم نیروهای خودی است. که وسط این کوه که دره مانندی که جعبه های انار فراوانی ریخته بود و هر کس که می رود از این انارها بردارد، عراقیها او را اسیر می کنند و می برنند. یک مرتبه دیدم دختر کوچکم هم آنجاست که سریع رفت و یک انار برداشت و من دویدم و رفتم دستش را گرفتم، عراقی ها از آن طرف آمدند و دخترم را از من گرفتند و بردند. دیدم که همسرم اسکندر با همان لباسهای رزمی خود آمد ولی نتوانست دخترمان را از عراقیها بگیرد. عراقیها دخترمان را گرفتند یکی از عراقیها پایش را روی پای دخترم گذاشت و پای دیگرش را کشید و دخترم را از وسط نصف کرد ولی او نمرد و زنده ماند، دخترم را برداشتند و بردند من در عالم خواب رو به همسرم کردم و گفتم :نگاه کن بچه را بردند. گفت: خوب، چکار از دست من برمی آید؟ این ها می دانند که این جا عراق است و نباید بروند انار بردارند. که از خواب بیدار شدم تا اینکه همسرم اسکندر به مرخصی آمد و من خوابم را برایش تعریف کردم و ایشان گفتند انشا الله خیر است خودتان را ناراخت نکنید، هرچه خدا بخواهد همان می شود. بعد که ایشان به جبهه رفتند دیگر خبری از وی نشد تا اینکه خبر مفقود شدن همسرم را برایم آوردند و خوابم تعبیر شد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه