شناسه: 132240

نوجوانی و جوانی

به روایت از جلال باغشنی : به یاد دارم یک روز که اهالی روستا می خواستند به تشییع جنازه یکی از بزرگان روستا بروند دوستم مهدی نیز مانند بقیه می خواست در تشییع جنازه شرکت کند که یکی از اهالی گفت : تو بچه هستی و نمی خواهد بیایی که مهدی گفت : به من بچه نگویید ، من نوجوان هستم در ضمن اگر من بچه هستم شما هم نسبت به آن پیرمرد بچه هستی و نیز شرکت در این طور مراسم که سن و سال نمی شناسد . آن فرد از رفتارش ناراحت شد و شهید را همراه خود به تشییع جنازه برد .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه