شناسه: 132549

خواب و رویای دیگران در مورد شهید

به روایت از معصومه ترکی عصمت آباد : یک شب خواب دیدم در خانه نشسته ام و تلویزیون تماشا می کنم که درب خانه به صدا در آمد وقتی درب را باز کردم فرزند غلام رضا را دیدم گفتم مادر جان کی آمدی چرا بی خبر آمدی؟ گفت: آمدم از شما سری بزنم امکان دارد دیگر شما را نبینم. منظورش را نفهمیدم وقتی او را در بغل گرفتم و به پشتش دست زدم دستم خونی شد گفتم مادر جان این خونها از کجا آمده گفت: هیچ چی مادر چیز مهمی نیست؟! موقعی که یکی از همرزمانم را به بیمارستان می آورم چون لباسش خونی بود لباس من هم خونی شد و وقت نکردم آن را عوض کنم. بعد از چند دقیقه گفت: مادر جان کاری با من نداری می خواهم بروم؟ گفتم: هنوز یک ساعت نمی شود آمدی می خواهی برگردی؟ گفت: مادر مرا ببخش ولی فرصت ماندن را ندارم چون منتظرم هستند باید هر چه سریعتر بروم و گرنه جا می مانم. خداحافظی کرد و رفت. سه روز بعد از این خواب خبر به شهادت رسیدنش را برایم آوردند و فهمیدم که در آن خوابی که دیده بودم به من گفته بود دیگر امکان ندارد من برگردم و همین طور هم شد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه