اولین اعزام
به روایت زا معصومه ترکی عصمت آباد : یک روز در حیاط مشغول لباس شستن بودم که فرزند غلامرضا وارد خانه شد گفتم ساعت ده صبح است تو الان باید در مدرسه باشی و به درس و مشقت برسی این جا چکار می کنی؟ گفت: مادر جان مدتهاست که می خواهم کاری انجام بدهم ولی بر سر دو راهی مانده ام گفتم: چه مشکلی داری بگو؟ شاید من بتوانم کمکت کنم؟ گفت: با چند تا از دوستانم می خواهیم به جبهه برویم. همه ی آنها رضایت پدر و مادرشان را گرفته اند ولی من هنوز به شما چیزی نگفته ام چون می ترسیدم شما مرا دعوا کنید. گفتم: تو هنوز شانزده سال بیشتر نداری چه طور می خواهی به جبهه بروی؟ الان باید به درسهایت برسی و درست را ادامه بدهی ؟ ولی ایشان گفت: در این شرایط درس خواندن فایده ای ندارد و ما نسل جوان باید به جبهه برویم و از کشورمان دفاع کنیم . ما باید به سخن امام که گفتند (( سنگرها را خالی نگذارید و هر کس که می تواند بیاید و رفتن به جبهه را واجب کفایی اعلام کرده بود)) گوش فرا دهیم و به آن عمل کنیم. من هم به او اجازه دادم و با پدرش هم صحبت کردم و او هم رضایت داد و بعد از چند روز به همراه دوستانش به جبهه رفت.
ثبت دیدگاه