خاطرات سیاسی
به روایت از حسن ایروانی : یادم هست زمان انقلاب من خیلی کوچک بودم ولی خاطره ای از ایشان به یاد دارم که این گونه برایتان نقل می کنم؛ یک روز در خانه به همراه پدر و مادر و خواهرانم نشسته بودیم که برادرم غلامرضا خودش را داخل خانه انداخت مثل این که در حال تعقیب بوده است در دستش هم چندتا پوستر و اعلامیه از حضرت امام خمینی(ره) بود مادرم به ایشان گفت: با این کارهایت آخرش ما را بدبخت می کنی دیگر نمی گذارم برای پخش اعلامیه و پوستر حضرت امام (ره) بیرون بروی؟ گفت: مادر جان شما که عاشق امام بودی چرا این حرفهای را می زنی هر چه قسمتم باشد همان می شود مگر من با افراد دیگری که در پخش اعلامیه و عکس فعالیت می کنند چه فرقی دارم من به این راه ادامه خواهم داد.
ثبت دیدگاه