عشق به جهاد
به روایت از اسدالله ایروانی : به خاطر دارم زمانی که به فرزندم اجازه ندادم تا به جبهه برود از دست من خیلی ناراحت بود و با من صحبت نمی کرد. و برای رفتن به جبهه خیلی بی تابی می کرد . یک روز که در مسجد دعای توسل برگزار شده بود ایشان گفت: کتابهای دعا را به من بدهید تا بین مردم پخش کنم و در همان شب بسیار گریه کردم طوری که به گوشه ای از مسجد رفته بود و تا بعد از دعا بلند نمی شد تا به خانه برویم گفتم: غلامرضا بلند شو بریم خانه ؟ گفت: من هنوز حاجتی دارم و تا آن مستجاب نشود نمی آیم. گفتم: خدا حاجتت را مستجاب می کند . روز بعد به ایشان گفتم بلند شو برویم پایگاه گفت: برای چه ؟ گفتم: خدا حاجتت را برآورده کرده است.
ثبت دیدگاه