شناسه: 132633

دستگیری از ضعیفان

به روایت از موسی بلوج : به یاد دارم یک روز که فرزندم رحمت ا... به مدرسه رفته بود قرار بود ساعت 12 ظهر به خانه بر گردد ولی دیدم تقریبا ً تا ساعت یک الی دو بعدازظهر به خانه نیامد دلم شور افتاد و سریع چادرم را سر کردم و از خانه بیرون رفتم دنبال رحمت ا... تا سر کوچه رفتم دیدم همسایه مان می گوید خانم آقای عنبری کجا می روید گفتم دنبال پسرم رحمت ا... می گردم گفت یک ربع پیش با بی بی داشت می رفت خانه بی بی تعجب کردم . رفته خانه بی بی چون بی بی پیرترین زن روستای همت که هم با خدا و خیلی مهربان است رفته چه کار رفتم دیدم دارد از خانه بی بی می آید بیرون و در دستش یک پرتقال است گفتم برای چی اینقدر دیر آمدی خانه مگر به مدرسه نرفته بودی گفت چرا داشتم از مدرسه می آمدم که دیدم بی بی از ماشین پیاده شد و یک ساک سنگین دستش بود گفتم بی بی کجا می روی گفت به خانه ام می روم بعد ساک را از دستش گرفتم و بردم تا در خانه شان برای همین اینقدر دیر شد مادر کار بدی کردم گفتم : نه پسرم و او را نیز تشویق هم کردم و به این کارش احسنت گفتم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه