عشق به جهاد 3
به روایت از مهرین دخت محمدزاده : برای اولین بارکه می خواست به جبهه اعزام شود برگه رضایت نامه را آورد پیش من وگفت: مادرجان می خواهم به جبهه بروم شما رضایت می دهید. گفتم: نه شما درست تمام نشده و یک سال است که دارید زحمت می کشید وحالا که فصل امتحانات است می خواهید بروید. وقتی دیپلمت را که گرفتی بعد می توانی بروی ولی او اصرار زیاد می کرد ومی گفت: همه بچه ها هم کلاسی ام رفته اند وفقط من مانده ام ولی به او اجازه ندادم تا اینکه یک روزوقتی درآشپزخانه مشغول غذا درست کردن بودم دیدم دارد گریه می کند وناراحت است دلم سوخت وگفتم: حالا که اینقدردوست داری می توانی بروی.
ثبت دیدگاه