خاطرات بعد از مجروحیت 1
به روایت مهرین دخت محمدزاده : یکی از همرزمانش برایم تعریف کرد: موقعی که مجروح شده بود روی سرش که رفتیم فکرکردیم که تمام کرده و او را روی برانکارد گذاشتیم و پارچه سفیدی روی او انداختیم. چند قدم بیشترنرفته بودیم که صدای خنده او را شنیدیم وقتی رویش را کنارزدیم دیدیم که چشمانش بسته است صدایش کردیم وقتی چشمانش را بازکرد گفت: چرا مرا صدا زدید داشتم با آقایم صحبت می کردم. بله ایشان با امام حسین (ع) صحبت می کرده است.
ثبت دیدگاه