فکاهی و روایت خنده دار
به روایت از فاطمه اکبری : به خاطر دارم شوهر عمه ام یک باغ پر از درخت میوه داشت و خیلی هم خسیس بود و اجازه نمی داد حتی ماها به باغش برویم. پدرم دوستی داشت به نام غلام حسین که با هم دیگر داخل باغ می روند و روی یک درخت گیلاس می روند و در حال گیلاس خوردن بودند که شوهر عمه ام آن ها را می بیند و آن ها هم خود را از بالای درخت روی یک بوته ی گل محمد می اندازند و بدنشان پر از خار می شود و آن ها هول می شوند و یک لنگ کفش پدرم جا می ماند و بالاخره فرا می کنند وقتی به خانه آمد پدر بزرگم به ایشان گفت: کفشت کجاست؟ و پدرم ماجرا را برایش تعریف کرده است وقتی پدر بزرگم به خانه ی دامادش رفته است و دامادش به ایشان گفته برای گرفتن کفش محمود آمده اید من کفشش را بر نداشتم تا خودش بیاید معذرت خواهی کند و برود کفشش را بردارد.
ثبت دیدگاه