روابط عاطفی با خانواده و دوستان بعد از شهادت 2
به روایت از مریم اکبری : موقعی که برایم خواستگاری آمده بود نمی دانستم جواب بدهم یا نه با خود گفتم: اگر پدرم الان بود بهتر می توانستم فکر کنم و آینده ام را مشخص کنم که یک روز بعد از ظهر رفتیم سر خاک پدرم و با پدرم صحبت کردم ولی جوابی نشنیدم. شب که خوابیدم در خواب دیدم در بالای قبر هر شهید یک تابلو است و روی قبر پدرم هم یک قاب عکس است که ناگهان شنیدم یکی صدا می زند فاطمه! فاطمه! برگشتم پشت سرم را نگاه کنم دیدم پدرم است گفت: فکر کردم فاطمه ای چون خیلی شبیه دخترم هستی، گفتم پدر جان منم مریم که بغلم کرد و مرا بوسید و گفت: چقدر بزرگ شدی اصلا نشناختمت بعد از احوال پرسی به ایشان گفتم: پدر جان برایم خواستگاری آمده نمی دانم چه جوابی به آن ها بدهم و سر دو راهی قرار گرفته ام. ایشان به من گفت: مریم جان اگر نظر مرا می خواهی خوب خانواده ای هستند و من نمی توانم نظری بدهم چون تو می خواهی با آنها زندگی کنی. هر چه قلبت می گوید همان را انجام بده اگر دوستش داری، جواب مثبت بده. من هم جواب مثبت به آن ها دادم.
ثبت دیدگاه