خواب و رویای دیگران در مورد شهید 1
به روایت از حوریه افچنگی : همسرم به مأموریت رفته بود من برای اینکه تنها نباشم به منزل پدرم رفتم تا ایشان را پیش خودمان بیاورم تا تنها نباشیم .اما دیدم که پدرم مریض است .به اجبار به اتفاق فرزندم به منزل برگشیتم و خوابیدم .شب خواب دیدم که برادرم باپیراهنی بلند در تنش از در وارد شد و آمد خانه و گفت: من آمدم تا تنها نباشی و همان جا در کنار فرزندانم خوابید . و از ان شب دیگر نترسیدم و تنها در خانه ماندم .
ثبت دیدگاه