شناسه: 133405

احساس مسئولیت

به روایت از فاطمه افچنگی : ر یکی از درگیریها که اسماعیل مجروح شده بود و دوستش او را به بیمارستان رسانده بود .بعد که برای استراحت به منزل آمد از شهادت دوستش مطلع شده و به من گفت : مادر می خواهم به جبهه بروم چون وقتی مجروح شده بودم دوستم مرا به بیمارستان برده و حال که او شهید شده چرا من در اینجا باشم ؟مادر این بار که به جبهه بروم من به شهادت می رسم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه