شناسه: 133848

پیش بینی شهادت

به روایت از قیومی : در عملیات والفجر مقدماتی و والفجر یک با هم در یک تیپ بودیم در یک گردان ولی گروهان ما با او فرق می کرد . قرار بود که رزمندگان اسلام خود را برای عملیات آماده کنند به سفارش فرمانده هان وصیت خودمان را نوشتیم . همه ویا شاید اکثر بچه ها خودشان را آماده می کردند ، هر کسی گوشه ای به کاری مشغول بود ولی ایشان بدون هیچ حرکتی نشسته بود . بنده به عنوان برادر بزرگتر به او پیشنهاد کردم که وصیت خط خودت را بنویس . با تکرار چند مرتبه بنده ، ایشان خنده ای زیبا تحویل من داد و گفت: برادر شما حتمأ این کار را بکنید ولی بنده نیازی به وصیت خط ندارم .گفتم : برادر جبهه و جنگ که این حرفها سرش نمی شود. انسان باید آماده شهادت باشد . گفت : بله اینطور است ولی شاید انسان خودش بفهمد که وقت شهادت کی می باشد که بنده می دانم . شاید خداوند یک روزی شهادت را نصیب کند ولی آن روز هنوز زود است و وقت شهادت من هنوز نیست . هنوز کار دارم تا به آن روز برسم ، هر وقت که زمان شهادت باشد این کار را خواهم کرد . بعد از چند سال که ایشان همیشه بطور مداوم در جبهه بود برای آخرین مرتبه به مرخصی آمده بود چهره بسیار نورانی و یک حالت عجیبی داشت حتی اکثر مردم بر این باور بودند که ایشان جزء شهدا است . یک شب به منزل پدرم رفته بودم . با اجازه وارد شدم یادم است که ایشان از جا بلند شد ، سلام کرد دیدم طوری به بنده نگاه می کند که گویا چهرا او می خواهد چیزی را به من بگوید . نشستیم بعد از چند لحظه ، سکوت او شکست و دیدم اشک از گوشه چشمش سرازیر شد . گفت : برادر اکنون جبهه خیلی غریب است اسلام در خطر است . من چند روز آینده بر می گردم جبهه و هدف از آمدنم این بود آمده ام کارهایم را انجام دهم . گفتم : خوب مثل اینکه حالا وقت نوشتن وصیت خط شده است . نگاهی به من کرد و گفت شاید. گفتم : عملیات در پیش است ؟ تو که محرم جبهه و جنگ هستی تا هفته آینده عملیات در پیش است عملیات بسیار سنگین و سخت . گفتم : مثل اینکه تو هم جزء رفتنی ها هستی گفت : اگر خداوند بپذیرد ولی مثل اینکه وقت آن رسیده است . گفتم : برادر حسین رفت ، تو هم می روی پس من چکار کنم . گفت : تو باش با کلی از مشکلات ، همسر و فرزندان حسین را نگهداری کن ، نامزد بنده پدر ومادر و خواهر و اقوام را تشویق به صبر کن که چاره ای غیر از آن را ندارم . دو نفری اشک ریختیم و صحبت فراوان کردیم . بعد از ساعتها با او خداحافظی کردم و از اتاق او بیرون آمدم ولی آن شب را تا به صبح نخوابیدم همه فکرم این بود که خدایا چه می شود ؟ خلاصه صبح دو روز بعد ایشان می خواست به جبهه برود . جالب اینجا بود که ایشان هر وقت قصد رفتن، جبهه داشت اجازه نمی داد که کسی به بدرقه او برود . ولی این مرتبه اجازه این امر را به همه داد ، نامزد ، پدر ومادر ، خواهران و بنده به بدرقه او آمده بودیم با همه خداحافظی کرد در نهایت بابنده که خداحافظی می کرد ، سر در گوش بنده کرد و گفت : سفارش همه شهیدان : دعا به جان امام و ادامه راه آنها ، خالی گذاشتن جبهه ها و ....همه مسافران سوار شده بودند که ایشان آخر از همه آنها سوار اتوبوس شد ، وقتی وارد اتوبوس شد یک مرتبه برگشت یک نگاهی به اقوام انداخت ، دیدم که اشک از گوشه چشم او سرازیر است . در همین موقع مادرم پیش آمد و گفت : من که شما را از اول به خدا سپرده بودم و دل از شما بریده بودم ، مخصوصأ علی اصغر اما اصغر هم از دست بنده رفت و او هم جزء شهدا است . او را بغل کردم و دلداری دادم ، گفتم این چه حرفی است مادر . مگر مرتبه اول است که او به جبهه می رود گفت : نه ولی این بار فرق می کند . گفت : هیچ ناراحت نیستم ولی همین قدر بدانید که فرزندم دیگر هم از دستم رفت . یک نکته جالب گفت : من به انقلاب دل از هر سه نفر شما بریده ام ، پس هر وقت که خداوندصلاح می داند خودش می داند ، خلاصه بنده از کل جریان و عملیات با خبر بودم با رفتن او به جبهه نگرانیم بیشتر شد شب و روز نه خواب داشتم نه غذا . اصلأ دلم می خواست با کسی حرف نزند و هر روز منتظر عملیات و به شهادت رسیدن علی اصغر بودم تا اینکه عملیات شروع شد و روز اول که عملیات شروع شد چند ساعتی که بعد از اعلام عملیات - از طریق رسانه های گروهی - گذشت . دیدم دلم آرام شد یک مقدار سبک شدم . یک حالت عجیبی به من دست داد . ارتباط با خداوند آن روزها بیشتر بود مثل هالا همه چیز را فراموش نکرده بودیم به فکر شهدا و امام شهدا و مردم بودیم وضو گرفتم 2 رکعت نماز خواندم متوسل به خداوندشدم . بعد از عملیات با دلی آرام به محیط برگشتم . نکته جالب این است که بنده در همین ساعت به اکثر رفیقان حتی به خانم خودم گفتم که علی اصغر امروز به شهادت رسید که بنده را دلداری دادند ولی بعد از پنج روز جنازه او به کاشمر آمد ، وقتی که تاریخ شهادت را تحویل ما دادند دقیقأ همان روزی بود که من گفته بودم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه