نوجوانی و جوانی
یادم است موقعی که علیرضا کلاس اول راهنمایی بود، ما برای تشییع جنازة شهید محمدرضا جوادی رفته بودیم. در مزار شهدا که بودیم یکی از بچه ها سنگ پرتاب کرد و آن سنگ به پای این بچه اصابت نمود و موجب شکستگی پایش شد. مجبور شدیم او را به بیمارستان منتقل کنیم. در کنار تخت علیرضا یک جوانی که چاقو خورده بود قرار داشت. یکی از مسئولین درجه یک کشوری و یکی از روحانیون برجستة انقلاب که حالا دقیقاً یادم نیسیت که شخصیت شهید مطهری بود یا شهید مفتح برای عیادت به بیمارستان آمده بودند. از او پرسیدند که پسرم پایت چطور است؟ در جواب خیلی مؤدبانه گفت: " حاج آقا برای تشییع جنازة شهیدی رفته بودم که یکی از بچه ها سنگ پرتاب کرد و به پایم اصابت نمود. ای کاش من به جای آن شهید می شدم ولی این درد پا را نمی دیدم، و بعد خندید
ثبت دیدگاه